نزديک عيده، توي خونه تکونيه دلت، مارو بيرون نکني !!!
** --------------------- **
اين بار مي خواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم
سبزه را با ياد روي سبزه ات
سمنو به ياد شيريني لبخندت
سايه دانه به رنگ چشم هايت
سرکه با ياد ترشي مهربانيت
سيب با ياد ترديه گونه هايت
سکه با ياد درخشش قلبت
سير با ياد تندي کلامت
با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم
** --------------------- **
با هفتا اسمون پر از گلهای یاس و میخک صد تا دریا پر از عشق اشتیاق و پولک با یک احساس بی قرار و کوچک فقط می خوام بهتون بگم عید شما مبارک
بقیه رو در ادامه مطلب ببینید...
ادامه مطلب
آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم
--------------------------------------
فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد
--------------------------------------
هان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
--------------------------------------
برای دیدن بقیه به ادامه ی مطلب برید...
ادامه مطلب
يه روز غضنفر داشته کباب درست ميکرده يهو ميبينه يه گربه نزديکش مياد و حسابي دندون تيز کرده به گوشتها!! خلاصه يه فکر حسابي به ذهنش ميرسه و برای اينکه گربه رو دور کنه ميگه: بلاليه بلال شير بلاليه
---------------------------------------------
غضنفر چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: دو تا آرزو بكن. غضنفر ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، غضنفر يكم ميخوره ميگه: به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده
---------------------------------------------
به غضنفر ميگن دخترت رو به كي شوهر دادي؟ ميگه غريبه نيست، دامادم هست
برای خودن بقیه ی جک های بامزه به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب
والا شنیدیم میگن فرزند پاره ی جگر پدرو مادرش هستش
ولی اینجور که معلومه جیگر این بنده ی خدا هزار تیکه شده!!!![]()
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچهء غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید .
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود.
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد! ، مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مرده” بدهد
پدر محترم ! شیر مادر برای رشد و تکامل من لازمه و من هیچ علاقه ای به خوردن شیر خشک ندارم ! لطفا شما در مصرف شیر مادر محترم با من شریک نشوید
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم...![]()
فرق حموم رفتن پسر و دختر
خب دختر و پسر خیلی با هم فرق دارن که این تفاوت توی حموم رفتن هم خودشو نشون میده
برای خوندن به ادامه ی مطلب برید
ادامه مطلب
به نظر شما آدم های بی پول با آدم های پولدار چه فرقی دارن؟
خب کلی فرق دارن
در این پست میخوایم این تفاوت ها رو با بهره گیری از طنز بیان کنیم
لطفا بعد از خوندن نظر خودتونو راجع بهش بگین
برای خواندن به ادامه ی مطلب بروید
ادامه مطلب
خداوند به حضرت سلیمان علیه السلام نعمتهای فراوان داد. در قرآن میفرماید: « باد را به تسخیر سلیمان قرار دادیم ».
بعضی از دیوها و اجنّه را نیز در اختیار او قرار داد تا از آنها در کارهای دشوار استفاده کند. غیر از این موارد، به سلیمان زبان پرندگان آموخت تا بتواند از نواها و ناله های آنها مطّلع شود و ضمیر آنها را بخواند.
سلیمان به وسیله اجنه، قصری با شکوه ساخت و آن را مرکز حکمرانی خود قرار داد.
روزی یکی از پرندگان برای او خبر آورد که در همسایگی مملکت تو زنی صاحب کمال و جمال وجود دارد که صاحب ملکی با شکوه است و مردمانش خورشید پرست هستند. شیطان بر ارواح و اراده های آنان مسلّط و آنها را از راه حق منع و به راه کفر و ضلال انداخته است.
حاکم آن مکان بلقیس دختر هدهاد بن شرحبیل و ملکه سرزمین سبا بود. او زنی یمانی و از اهالی مآرب بود که پس از پدرش بر مآرب حکومت میکرد. یکی از حاکمان منطقه برای تسخیر مآرب حمله کرد، اما موفق نشد و با کشته شدن او، بلقیس تمام یمن را تحت سیطره خود گرفت و سبا را پایتخت خود قرار داد.
علاوه بر اینها باستان شناسان و تاریخ نگاران محقق دریافته اند که «قصر صرواح» که در یمن است همان قصر سلیمان بوده و «قصر قشیب» نیز که در یمن است قصر بلقیس بوده است و شواهد تاریخی و باستان شناسی این نظر را تایید می کند !
سلیمان خطاب به هُدهُد گفت: به زودی معلوم می کنم که آیا راست گفته ای یا دروغ. آنگاه به هدهد گفت: نامه مرا به قصر آنها ببر. خود را در مکانی مخفی نما و هوش دار که چه می گویند.
نامه سلیمان به ابن مضمون بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. ای مردمان! این نامه ای است از سلیمان. آیا خود را برتر از من می دانید؟ سربلندی و تکبر نکنید. به سوی من ایمان آورید و مسلمان شوید.
هدهد نامه را در قصر افکند. یکی از درباریان آن را یافت و به بلقیس داد. بلقیس نامه را خواند. سران نظامی و سیاسی را خواست و آنها را از مضمون نامه آگاه کرد و راه چاره خواست.
سیاستمداران و لشکرداران گفتند: ما تمام و کمال در اختیار توأیم. امر، امر توست. هر چه فرمایی ما انجامش می دهیم.
بلقیس گفت: من هدیه ای برای او می فرستم. منتظر می مانم تا رسولانم جوابی متناسب بیاورند. این هدیه او را بر ما خواهد شناساند و معلوم خواهد کرد که اگر پادشاه است میل به دنیا خواهد کرد و هدیه ما را نیز خواهد پذیرفت.
در این صورت خواهیم دانست که قدرت ندارد تا بر ما غالب شود. اگر هم نپذیرفت، معلوم می شود که قدرت خارق العاده ای دارد و ما را یارای مقابله با او نخواهد بود.
چون پیکهای بلقیس به همراه هدایا نزد سلیمان آمدند و هدایا را به سلیمان پیش کش کردند، سلیمان با ناراحتی گفت: آیا مرا امداد و اعانت به حال خود میکنید؟ حال آنکه آنچه خداوند به من داده است، بهتر از آنچه است که شما به من میدهید. پس رو به فرستادگان بلقیس نموده گفتند: با تمام هدایایی که آورده اید، برگردید. بدانید که من با لشکری عظیم که تاب مقاومت را از شما بستاند، به سویتان خواهم آمد و مغلوبتان خواهم ساخت.
فرستاده های بلقیس بازگشتند: آنچه را از سلیمان دیده و شنیده بودند برای او بیان کردند.
بلقیس چاره ای جز تسلیم ندید. پس به سوی سلیمان روانه شد.
سلیمان از نیّت آنها آگاه شد. به اطرافیان گفت: می خواهم قبل از اینکه بلقیس وارد کاخ من شود، تخت او اینجا حاضر باشد. هر کس چاره ای اندیشید، فردی از جنّیان گفت: ای سلیمان! من می توانم تخت او را قبل از آنکه از جای برخیزی، حاضر کنم.
سلیمان گفت: زودتر از آن، آیا کسی می تواند این کار را انجام دهد؟ آصف برخیا که وزیر سلیمان بود گفت ای رسول خدا من به اذن خدا، می توانم قبل از آنکه چشم را بر هم بنهی، تخت را حاضر کنم. پس نام خدای را بر زبان جاری ساخت و تخت را حاضر شد. بلقیس وارد کاخ شد. قدرت سلیمان را دید، از شرک و خورشید پرستی روی گرداند و به سلیمان و خدای او ایمان آورد.
برای خواندن بقیه ی داستان ها به ادامه مطلب بروید...
ادامه مطلب


